تبليغاتX
خاطرات من, شاسخین و زن داییش











خاطرات من, شاسخین و زن داییش

پیشی بیا تو زندگی ویسه فضولی کنیم
سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت!!!!

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت

ویسه : هاااا

سپیده : نه جداً چرا سوخت؟ بگیم ادامس چسبید!!!!

ویسه : هاااا

......

بعد چند سال شروع کردم به نوشتن ولی  نمیدونم از کجا شروع کنم از ماجرای مجله خوندنمون یا تهران رفتنمون یا اصلا بذار بگم جریان این سوختن چی بود

سپیده : ویسه واقعا چرا سوخت

ویسه : ای کوفت . من چمیدونم چرا سوخت. سوختش خوب دیگه . کاش من میسوختم و از دستت راحت میشدم

سپیده : اره ای کاش تو میسوختی و این نمیسوخت

ویسه :جوووووووووووون!!!!!!چرا هیچکی منو دوست نداره

والا چند شب پیش من طبق معمول نشسته بودم و داشتم فوتبال میدیدم و همزمان تو اینترنت هم واسه خودم گشت میزدم که یهو سپیده که روی زمین نشسته بود  گفت :

سپیده : اخ ویسه قلبم درد اومد نباید فوتبال نگاه کنم واسه قلبم ضرر داره

من که داشتم از تعجب شاخ در میاوردم گفتم

ویسه : تو اصلا میدونی کجا با کجا دارن بازی میکنن؟

(اینو واسه این گفتم چون معمولا همیشه سپیده ده دقیقه از فیلم یا فوتبالی که داره نگاه میکنه بگذره خوابش میبره و درست اخر فیلم یا بازی از خواب بیدار میشه و میگه چند چند شد؟ اخر فیلمه چی شد؟ )

سپیده : نه کجا با کجاست؟

ویسه : تو بشین مجله ات رو بخون. جدیده ؟ تازه گرفتی ؟

سپیده : نه مال 3ماه پیشه

ویسه : هاااا؟ مجلش ماله 3ماه پیشه که اینجوری رفتی توش و داری میلیسیش اگه جدید بود حتماً میذاشتی لای نون بربری و میخوردی....

سپید: اینارو بیخیال بیا 4شنبه بریم تهران

ویسه : ها ؟ واسه چی؟

سپیده : بریم خونه ویدا (خواهر من و خواهر شوهر سپیده ) و چون وحید هم اونجاست باهم جمعه بیایم

اینجوری بود که عروس خانواده منو اغفال کرد.منم صبح رفتم شرکت و گفتم 4شنبه و 5شنبه مرخصی میخوام به همین سادگی منم خام شدم و بلیط گرفتیم راه افتادیم سمت تهران

بین راه چشتون روز بد نبینه بهمون یه کیک بو گندو  دادن منم خوردم.انگار راضی نبودن.شکم درد گرفتم چه شکم دردی

هر لحظه دلم میخواست رو سپیده بالا بیارم ولی خودم رو کنترل میکردم.تو این گیرو دار هی گوشی موبایل 2تا دختر دانشجوی جلوی ما هی زنگ میخورد و منم دلم میخواست رو اونا هم بالا بیارم

هیچی دیگه این ماشین ما هم که انقدر یواش حرکت میکرد که کم مونده بود رو راننده هم بالا بیارم

کلا تا ساعت 7 که رسیدیم من یه بار رو همه بالا اوردم (نه شوخی کردم).رسیدیم بالاخره به تهران.راهی که باید 3ساعته می اومدیم تو 5 ساعت اومدیم ببینین من چه کشیدم رو اون صندلیهای داغون و کج و کول.حالا اینارو بیخیال مکه ماشین ازادی گیرمون می اومد بعد نیم ساعت یه گاری (پژو) سوار شدیم باز صد رحمت به گاری.توهم زده بودیم منو سپیده.همه چیرو میدون ازادی می دیدیم حالا اینا رو بیخیال انقدر بد رانندگی میکرد که فکر کنم 4بار دوره برج میلاد مارو گردوند.دلم میخواست خودم رو از بالای برج پرت کنم پایین .

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت

ویسه : کوفت دارم حرف میزنم

سپیده : نه جداً چرا سوخت؟

اینو ولش کنین.بالاخره رسیدیم به ازادی.حالا تو این شلوغی وحید رو چجوری پیدا کنیم.انقدر دیر کرده بودیم که رومون نمیشد بهش زنگ بزنیم مثل دوتا دیوونه با اون وضع (شلوار تنگ مانتو تنگتربدبختی اینجاست که اگه مارو میگرفتن هیچکی حاضر نبود بیاد و درمون بیاره اتفاقاً خوشحال هم میشدن که مارو گرفتن ) داشتیم دونبالش میگشتیم که یهو ظاهر شد جلومون

بالاخره راه افتادیم بریم خونه . باورم نمیشد بالاخره میریم خونه

یه چند روزی اونجا موندیم و برگشتیم خونه.والا یه چیزایی هست که من باید سانسورش کنم.اخه همه چی رو که نمیشه گفت تو وب

حالا بریم سر مساله سوختگی

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت

ویسه : الان میگم

والا اخه چیجوری بگم اخه

سپیده : نه جداً چرا سوخت؟

امروز من و سپید  اومدیم کدبانوگری کنیم و نریم ارایشگاه و خودمون شروع کنیم به اپیلاسیون . هردومون کرممون گرفته بود و هی میخندیدیم حالا نخند کی بخند همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه این پروفسور ما قابلمه داغ رو گذاشت روی فرش کنار من و رفت.یکم که گذشت دیدم بوی سوختگی میاد و حالا میریم به جزئیات ماجرا البته با سانسور:

ویسه : سپید بوی سوختگی میاد

سپیده : واااای قابلمه !!!!

دو دو رو دود فرش سوخت

این قابلمه لامصب انقدر گرم بود که پارچه ای که روش نشسته بودیم رو هم سوزوند و چسبید به فرش!!

مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم و اینجا بو که گفتیم :

 

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت

ویسه : هاااا

سپیده : نه جداً چرا سوخت؟ بگیم ادامس چسبید!!!!

ویسه : هاااا نمیدونم

 پرزهای فرش چسبیده بود بهم و شده بود مثل سنگ هی دست میکشیدیم روش که بهتر بشه بدتر میشد

تو این گیرو دار بود که :

شاسخین از خواب پرید و گفت: جمونگ بیا منو با خودت ببر!!!!!

من و سپیده دیگه نتونستیم تحمل کنیم و ترکیدیم از خنده

البته اون لحظه ارزو میکردم جومونگ بیاد و منو ببره نه شاسخین رو. چون نمیدونستیم چیجوری این گند زدنمون رو به وحید بگیم.

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت

سپیده : نه جداً چرا سوخت؟ بگیم ادامس چسبید!!!!

ویسه : ادامس!!! آدامس بچسبه به فرش اینجوری میشه؟

یه قابلمه دیگه روی گاز بود که داشت ابش میسوخت و یه صدای خنده داری از خودش میداد که یهو سپیده که عصبانی بود ولی خندش هم می اومد گفت:اااه این قابلمه چرا انقدر پت پت میکنه!!!!

وااای چشتون روز بد نبینه من یهو ترکیدم و ولو شدم روی زمین

شکمم رو گرفتم از شدت خنده اشک از چشام می اومد

طوری خندم میاومد که از خنده منم سپیده دراز کشید رو زمین و شروع کرد به خندیدن

فقط تونستم یه جوری به سپیده بگم که گاز رو خاموش کنه تا تمام خونه رو به اتیش نکشیدیم لااقل اینجوری دیگه اون قابلمه هم پت پت نمیکرد و  من هم خندم بند می اومد.

هیچی دیگه بعد یه چند دقیقه که خندم یکمی کم شد تنها کاری که کردم لباسام رو گرفتم و رفتم بالا خونه خودمون. دیگه نمیشد اونجا موند تمام خونه رو به گند کشیدیم از شدت خنده هم که دلدرد گرفته بودم

تاحالا انقدر نخندیده بودم.

شب دیدم سپیده اومد بالا همدیگه رو که میدیدیم لبخند میزدیم . گویا به وحید گفت که فرش سوخت و وحید هم گفت اشکال نداره

خدا شانس بده.اگه ما بودیم مارو به فلک میکشیدن

سپیده : تا چشات در بیاد

ویسه : ایش برو گمشوووووو

خدا رو شکر سپیده واسه این چند روز تعطیلات رفت مشهد و من ریختش رو نمیبینم.به قول خودش امام طلبید

ها ها اخه قحطی بود امام باید تورو بطلبه!!! باز منو بگی یه چیزی خوشکل خوش هیکل بامزه .....

ها؟ خفه بشم؟ اهان باشه

 ویسه:سپیده شما  12 ساعت تو راه بودین تا رسیدین به مشهد ؟, بیچاره اونایی که از جنوب راه می افتن میان واسه زیارت

سپیده : اره بابا , با الاغ بیان سنگین ترن

ویسه : هه هه فکرشو بکن


راستی رای یادتون نره : فقط میر حسین موسوی

......

+نوشته شده در ساعتتوسط ویسه کوچولو |
بزرگترین سایت موسیقی خارجی