تبليغاتX
خاطرات من, شاسخین و زن داییش











خاطرات من, شاسخین و زن داییش

پیشی بیا تو زندگی ویسه فضولی کنیم
مستی هم حالی میده !!!

شاید باورتون نشه که تا چند روز پیش داشتم به خودم میگفتم که چرا هیچ اتفاق جالبی واسمون نمی افته تا بیام و تبدیل به طنزش کنم و بنویسم.ولی انگار خدا صدام رو شنید و تو این دو روز انقدر اتفاق خنده دار افتاد که اصلا نمیدونم کدومش رو بنویسم چون نصفشون رو باید سانسور کنم!!! مثلا اتفاقات توی استخر!!! و چرت و پرتهایی که من و زهرا (دوستم که امشب مهمونم بود) به هم میگفتیم و …

زن دایی شاسخین: خوب یهو بگو چیزی رو نمیخوای بگی.خداحافظی کن و خیال همه رو راحت کن

ویسه : اخه جوجو (اینجوری نگو مردم فکر میکنن میخوایم واسشون فیلم … بازی کنیم!!!) …. خوب باشه حالا که اصرار میکنی با رعایت شعونات اسلامی واستون تعریف میکنم

اول بگم که من 4شنبه کنکور فوق داشتم و شرکت هم دروغ گفتم که میخوام مامان رو ببرم دکتر!! و کل 4شنبه رو مرخصی گرفتم.روز فبلش نیست خیلی استرس داشتیم اول یه سری اپیلاسیون مختصر کردیم و شب 2تا فیلم باحال دیدم و مسواک زدم و زود رفتم خوابیدم تا صبح زود بلند بشم و برم سر جلسه

حالا جالب تر اینکه من واسه فوق مدیریت زدم در صورتی که رشته من زبان انگلیسی بود

زن دایی شاسخین : اعتماد به نفس رو بخورم

ویسه : نه اونو نخور !!! تو منو بخور

زن دایی شاسخین : بی ادب . معلوم نیست امشب تو ماکارون چی ریختی! همش یا میخندی یا هزیون میگی

رفتم وارد دانشگاه شدم و دیدم میگن موبایلها رو تحویل بدین.تو دلم گفتم امرا !! 300000تا پولش و دادم چرا بدم دست تو! خاموش میکنم و میذارم تو جیب خودم

رفتم داخل و دیدم جلو در سالن سه تا خرس گنده دارن لباسای دخترها رو میگردن! کفم برید

زن دایی شاسخین : خرسها که مرد نبودن ؟!؟!؟!

ویسه : چرا بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مونده بودم موبایل رو کجا بذارم اکه میزاشتم تو جیب عقب حتی تا اونجا رو هم دست میزدن

زن دایی شاخین : بی ادبها!! میزدی تو دهنشون

ویسه : ایندفعه وقت نشد ایشالا دفعه بعد

هیچی یهو گانگستر بازیم گل کرد و دیدم یکی از اون زنها به جامدادی اهمیت نمیده و فقط بدن رو میگرده.منم با خوشحالی پریدم رفتم جلو و دستها رو بردم بالا درست مثل یه قاتلی که به قتلش اعتراف میکنه.هیچی اونم منو گشت و جز … چیزی پیدا نکرد

زن دایی شاسخین : جز چی ؟ نگفتم تو امشب حالت بده

ویسه : باشه امشب میام پیش تو میخوابم تا صبح ازم مراقبت کن

زن دایی شاسخین : بی ادب

خلاصه مرحله ورودی رو با موفقیت طی کردم و رفتم سر جلسه و نشستم دیدم دفترچه اول رو دادن و زمان پاسخگویی 160 دقیقه بود.یا امام زمان من 160 دقیقه چه گهی بخورم.جای منم انقدر ضایع بود از شانس کفکیم که هر لحضه حس میکردم الان یا میرم تو بقل مراقب یا میرم تو تخته سیاه!!

سوالات زبان رو جواب دادم و رسیدم به قسمت مدیریت و حسابداری تو دلم گفتم من که 100% قبولم فرصت رو میدم به جوونهای مردم که با هزار امید  ارزو اومدن سر جلسه!!!

زن دایی شاسخین : اره جون خودت

ویسه : تو گوش کن فقط

هیچی یکم چرت زدم و دیدم یه زن خپل گنده اومده تا عکسها رو نگاه کنه .به یی گیر داد که این تو نیستی! به من که رسید یه لبخند زدم و اونم بی شرف خوشش اومد یه لبخند زد (کم مونده بود بغلم کنه و ماچم کنه) و از کنارم رد شد. این یکی به خیر گذشت و رسیدیم به قسمت تغذیه که مهم ترین بخشه امتحان بود!! دیدم نفری یکی بیسکوییت دادن دستمون!! نکردن بی معرفتها یه اب میوه, نسکافه یا کاپوچینو هم بدن. انگار راضی نبودن اخه صبحانه نخورده بودم بیسکوییت رو که خوردم چون گلوم خشک بود همچین گیر کرد که حاضر بودم همراه دختره برم دستشویی و اب دستشویی رو بخورم!! خلاصه ساعت رو نگاه کردم دیدم تازه شده10.تا 11:30 من 1130 بار مردم و زنده شدم.تا اینکه دیدم میگن وقت تمومه منم با خوشحالی برگه رو بردم بالا که دیدم میگن بذارین پایین چون دفترچه دوم رو داریم پخش میکنیم

واااااااااای خدا من غلط کردم.همون لیسانس بستمه . و این بار هم خدا صدای منو شنید و به یکی از مراقب ها ندا داد که بگو : هرکسی نمیخواد دفترچه دوم رو جواب نده میتونه  بره

وای انگار از مادر دوباره زاییده

زن دایی شاسخین : بی ادب! متولد شدم نه زاییده شدم

حالا بی خیال . منم فقط سوالات کامپیوتر رو زدم و پا رو گذاشتم به فرار.گرچه وقتی برگه خودم و بچه های دیگه رو میدیدم به خودم خیلی امیدوار شده بودم تو دلم گفتم فوقش امسال رتبم 1 نشد سال دیگه حتما 1 میشه

زن دایی شاسخین : اره جون جفت عمه هات

ویسه : اهااای با عمه های من کار نداشته باش مگه من با بابات کاری دارم

زن دایی شاسخین : بابا چه ربطی به عمه داره

ویسه : نمیدونم

خلاصه اون امتحان تموم شد و غروبش هم واسه اینکه خستگی امتحان از تنم در بره با مامی اینا رفتم استخر.اصرار نکنین جریانات توی استخر رو تعریف کنم که من و وبم رو 2تایی باهم فیلتر میکنن

خلاصه شب به ارمان(پسر رئیس شرکت) اس ام اس دادم که 11 از تهران حرکت کردم و صبح یکم دیر میام. اخه میخواستم برم مدرسه مامان و به بچه ها سر بزنم .با مامان رفتم و همو اول بچه ها پریدن رو سر و کله ام حالا نبوس کی ببوس گفتم ولم کنین من صاحب دارم!!!

شاسخین : مامان بابا رو میگی؟

ویسه: اره مرگ بابات.

هیچی مامان شروع کرد به درس دادن و منم نشستم و گوش دادم.مامان ازشون پرسید که خونه رو کی درست میکنه؟

تورو خدا نیگا . هیچکی هیچی نگفت . من کف کردم . یکی گفت نجار!! دیگه کم مونده بود مامان نیمکت رو بکوبونه تو سرشون. که البته اگه این کار رو اگه  میکرد منم  کمکش میکردم . بعد یه مدت یکی که درسش خوب بود دستش رو برد بالا و مامان گفت نه تو نگو چون میدونم که بلدی!! بذار بقیه فکر کنن

بعد که مامان دید بقیه هیچی سرشون نمیشه بهش گفت : نیلا تو بگو

اونم از جاش بلند شد و گفت : یک مرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واااای قیافه مامان دیدن داشت نیمکت که چه عرض کنم کم مونده بود مدرسه رو سرشون خورد کنه

باز جای شکرش باقی بود که میدونست این کارها رو مردها میکنن نه زنها!!!

خلاصه من که از شدت خنده ضعف کرده بودم رسیدم به شرکت. سلام کردم و دیدم رئیس سوال کرد کی رسیدی ؟ هوا بین راه چطور بود ؟

من که نمیدونستم اون لحظه بخندم یا گریه کنم گفتم : برف بود. گرچه من بیشتر راه خواب بودم!!!

شانس اوردم.

امشب بعد یک ماه دوستم شام اومد خونمون.انقدر حرف واسه گفتن داشتیم که بهش گفتم داری میای چندتا دی وی دی خام بیار یه سری فیلم توووپ دارم که فکر نکنم وقت بشه ببینیم.نمیدونم از کجاش بگم از اینکه اون فرداش امتحان داشت و شب قبلش اومد مهمونی یا از مست شدن خودم و چرت و پرت گفتنمون

خلاصش رو میگم که فیض ببرین!!! زی زی ( همون زهزا) وقتی بابا رو دید که داشت بعضی جاهای اتاق که لک داشت رو با رنگ لکه گیری میکرد یاد یه ماجرایی افتاد.تعریف میکرد که تلویزیون یکی از اشناهاش شبکه 1 رو نمیگرفت شوهره به زنش گفت میرم پشت بوم تا انتن رو درست کنم ولی زنه در جواب بهش گفت نمیخواد بری می افتی رو زمین مثل گه پخش میشی.وااای خدا من انقدر خندیدم که نفس نمیتونستم بکشم.فکرشو بکنین مثل گه….

خلاصه من امشب یه استکان سرکه سیب خوردم و انگار یه چیز دیگه خورده بودم دست میزدین میخندیدم.برای مثال مامان به وحید گفت نگران خواهرمه و وحید بهش دلداری داد مامان هم گفت تو نمیفهمی هنوز مادر نشدی!!! واای منو زی زی ترکیدیم و تصور کردیم که وحید بخواد مادر بشه!!!

یا اینکه زی زی داشت کتاب ریاضی کلاس اول رو نگاه میکرد چون رشته زهرا ریاضی هست و فردا واسه فوق امتحان داشت من با خنده بهش گفتم زی زی خوب کتاب رو بخون حتما ازش سوال میاد

اونم کم نیاورد و گفت: اره دارم میخونم : سماور از گل بلندتر است!!!!!

همه خندیدن یهو مامان گفت : تیر چراغ برق از همه بلندتر است

سپیده و زی زی هم رفتن تو بحث اینکه بعضی از گلها از سماور بلندتر هستن مثل رز!!! اینجا بود که فهمیدم دیوونه تر از من هم وجود داره

خلاصه بعد چندین ماه همه ما به امشب نیاز داشتیم تا یکم بخندیم و یکم از غم از دست دادن مادربزرگم بیرون بیاییم گرچه اون همیشه تو دل ما جا داره.موضوع واسه تعریف کردن زیاد بود انقدر زیاد و خنده دار که من هنوزم که هنوزه دارم میخندم ولی بعضیهاش رو اگه میخواستم سانسور کن هیچی ازش نمیموند و بعضی ها هم که خیلی خصوصی بودن.

درکل میخواستم بگم همیشه به یادتونم شما هم منو فراموش نکنین

+نوشته شده در ساعتتوسط ویسه کوچولو |
بزرگترین سایت موسیقی خارجی