ویسه : مگه میشه تو این هوای گرم دریا طوفانی باشه![]()
زن دایی شاسخین : اه ه ه ... (این اهش خیلی سوزناک بود)![]()
ویسه : اخه موج انچنانی هم نداره!!!
زن دایی شاسخین : قل قله زیر ابش زیاده![]()
ویسه : جانم!!! مگه قلیونه!!!![]()
یه نگاهی به زن دایی شاسخین کردم و اونم یه نگاهی به من کرد و با حالت خاصی به هم لبخند زدیم![]()
زن دایی شاسخین : بیچاره oggy و شاسخين چقدر التماس کردن بیان دریا
ویسه : اخه من این دوتا نره غول رو کجا می اوردم بین زنها
, پس اون باباشون چیکاره هست
, يكم تن لششو تكون بده و بچه ها رو بياره دریا..
زن دایی شاسخین : وااااا
هر دو با چشمهای پر از اشک به دریا زل زده بودیم و اه میکشیدیم![]()
زن دایی شاسخین هم که دنبال مقصر میگشت گفت: این اه اون دوتا طفل معصوم , و نيت غير خالصت بود که دریا اینجوری طوفانی شد
ویسه : (چشام داشت از حدقه در میاومد) نیت غیر خالص دیگه چه مدلشه؟!!!![]()
زن دایی شاسخین :اره دیگه , هر بار که جنابعالی برنامه ریزی میکنی بریم دریا یا دریا طوفانیه یا داره سونامی میاد یا مثل امروز قل قله اب زیاده
این بار رو به احترام اطرافیان سکوت کردم .چون میدونستم اگه بخوام جوابشو بدم یکی از ما دوتا امروز باید کشته میشد تو دریا!!![]()
خلاصه دست از پا دراز تر برگستیم خونه.
غروب با بچه ها رفتیم واسه زن دایی شاسخین ماست ببریم . در زدیم و اونم گفت بیایین تو
رفتیم تو و ظرف ماست رو گذاشتم رو میز و تا چشام خورد به زن دایی شاسخین , شروع کردم به خنده , حالا نخند کی بخند
. از شدت خنده اشک تو چشام جمع شده بود
oggy و شاسخین هم رو زمین ولو شده بودن و داشتن از شدت خنده دست و پا میزدن![]()
زن دایی شاسخین هم با قیافه مخصوص
به خودش بدون اینکه لبخندی بزنه گفت :میشه بپرسم شما دارین به چی میخندین؟![]()
(داشت از فضولی می مرد!!!
)
منم با دست بهش اشاره کردم
اونم اخم کرد و ماست رو برداشت و گذاشت تو یخچال و منم یه لگدی به بچه ها زدم
و گفتم خودتونو جمع و جور کنین, زشته.
رو به زن دایی شاسخین كردم , ویسه : (لبخند موزیانه ای زدم) میشه بپرسم این وسایل ایمنی چیه به خودت بستی؟
زن دایی شاسخین : از بس به در و دیوار خوردم تمام دست و پام کبود شد.این دفعه اخری ارنجم بدجوری به در یخچال خوردم و بعد 3 روز هنوزم که هنوزه کبودیش خوب نشد و درد میکنه
ویسه : ![]()
ویسه : خدا شفات بده . به منم یکم صبر . شنا که نشد بکنیم , اماده باش شب میریم بابلسر غذا بخوریم![]()
شب با خانواده رفتیم بابلسر . هوا خیلی دم داشت
. هردومون مثل خرس (دور از جون من) غذا خوردیم و دیگه نای تکون خوردن نداشتیم
, بعد غذا هم مثلا جون جفت عمه مون رفتیم پیاده روی.یکی نبود بگه خوب مرض دارین انقدر میخورین که حالا باد کردین و تو این هوای گرم میخوایین برین پیاده روی!!!![]()
چشتون روز بد نبینه یه 45 دقیقه ای راه رفتیم
, من که خیسه خیس شده بودم و هرچی کالری توی این یه هفته خورده بودم سوخت ولی این زن دایی ساشخین انگار نه انگار!!! فک نکنم 1گرم هم کالری سوزونده باشه. مونده بودم این دیگه چه جونوریه![]()
موقع برگشتن به خونه هوا خیلی دود داشت , از دایی وحید شاسخین پرسیدم این دودها چیه ؟![]()
گفت : کشاورزها دارن علوفه دشت هاشون رو اتیش میزنن. این خیلی خوبه چون خیلی از افت ها رو از بین میبره
زن دایی شاسخین : کاش میشد ما هم علوفه درونمون رو اتیش میزدیم تا افت های درونمون از بین بره![]()
من دیگه واقعا چیزی واسه گفتن ندارم
!!! فقط ازتون میخوام واسم دعا کنین تا از دست این جک و جونورهایی که اطرافم هستن , خل نشم
و سر به کوه و بیابون نزنم![]()
محتاج دعا
, یا علی![]()


