خوب ما بعد ۴سال و ۸ ترم و ۱۴۶۰ روز بالاخره فارغ التحصیل شدیم
.اره جدی جدی میگم.
قران هم شدم ۱۲ (جون جفت عمه هام مثلا بچه مسلمونیم
).چشتون روز بد نبینه این اخری پستم به این بسیجی مسیجیها خورد
منی که ۴سال از دستشون فرار میکردم
حالا باهاشون تو یه اتاق واسه یه نمره قران نشستم و درد دل کردم
وااای نمیدونین چه حالی داد!!! کلی واسشون خالی بستم
تا جایی که خدا هم واسه یه لحظه به خودش واسه خلقت چنین ادمی شک کرد!!!
هیچی دیگه رفتیم و نمره گرفتم و همه چی واسه همیشه تموم شد
. دیگه نه من دورو بر اون دانشگاه بیدام میشه نه میخوام اسم درس خوندن رو بیارم.البته این به این معنی نیست که میخوام شوهر کنم ...![]()
زن دایی شاسخین : کی میاد تورو بگیره![]()
ویسه : ای خداااااااااااااااااااااااااااا تو که باز پیدات شد![]()
زن دایی شاسخین : نترس اومدم گوجه بگیرم!!!!!!!
ویسه : هاااا پولشو بذار رو میز
زن دایی شاسخین : وااا از تو که نمیخوام بگیرم از تو یخچال مادر شوهرم اینا میگیرم!![]()
ویسه : اااااا مادر شوهرت اینا !!!!! نه بابا !!! از خواهر شوهرت اجازه گرفتی؟![]()
زن دایی شاسخین : اون که جیگر منه!!!
ویسه : ایییییییییییییییییییییش زود بگیر برو خونت که حالم داره بهم میخوره![]()
خوب بیخیال . حالا تازه انگار از مادر متولد شدم تا حالا انقدر تو عمرم احساس بیکاری نکرده بودم!
زن دایی شاسخین : احساس بیکاری نه احساس جغد بودن!!!!!!!!!!!!
ویسه : برای اولین بار تو عمرم تو این یه مورد بهت حق میدم.![]()
اخه خوب چیکار کنم از ۱۲ شب تا ۷ صبح میشینم زیر كامپیوتر و adsl و 7 تا 12 ميخوابم و بعد ناهار ميخورم و باز میخوابم تا 6 و بعد ورزش میکنم و شام میخورم باز 12 شب .....![]()
زن دایی شاسخین : دیدی گفتم دیگه کسی تورو نمیگیره
ویسه : هااا جدی ....![]()
زن دایی شاسخین : یادم باشه ایندفعه یکی از این خمره بزرگها واست بگیرم
ویسه : خمره واسه چی؟
زن دایی شاسخین : ترشی بندازیمت![]()
ویسه : !!!! هنوز گوجه گرفتن شما تموم نشد؟ یخچال رو غارت کردی!!![]()
زن دایی شاسخین : واا چیزی نگرفتم که ...
ویسه : دیگه میخواستی منو بگیری؟
زن دایی شاسخین : نه من که تورو نمیگیرم! من تورو ترشی لیته میخوام بندازم![]()
ویسه : ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا xxxxxxxx
زن دایی شاسخين : من دیگه میرم
ویسه : تشریف داشتین تورو خدا...![]()
زن دایی شاسخین : حالا شاید واسه شام اومدیم بالا ...... باشه خفه میشم.... ولی در مورد خمره و ترشی خوب فکر کن, پیشنهاد بدی نیست
ویسه : اگه منم تورو هم با خودم میبرم تو خمره تا جفتمون با هم ترشی بزنیم, و مردم از دستمون راحت بشن!!!![]()
.
.
.
حالا بیخیال کل کل های منو سپیده که تمومی نداره, بریم سر ماجرای مارمولک!!!
والا نمیدونم تا حالا شنیدین کسی رو پاهاش صابون حموم بیافته و ورم کنه![]()
زن دایی شاسخین : اره من دیدم. ویسه صابون افتاد رو پاهاش
ویسه : شما که باز برگشتی عزیزم![]()
زن دایی شاسخین : اره دلم نیومد تنهات بذارم! گفتم باهم ادامه مطلب رو بنویسیم![]()
ویسه : اوووو ممنون, نیست من کور و لال و فلج هستم...![]()
زن دایی شاسخین : نه اومدم مواظبت باشم ترشی نزنی![]()
ویسه : اهااااااا اومدی پس باهم ترشی بزنیم![]()
زن دایی شاسخین : نه من که نمیزنم , اومدم جلو ترشی زدن تورو بگیرم ![]()
ویسه : بچف!!!!!!!!!!![]()
زن دایی شاسخین : اوااااا بی ادب![]()
خوب داشتم میگفتم: کنار خونمون یه باغ بزرگه که بین صاحبهاش و شهرداری دعواست
.البته باغ چه عرض کنم جنگل امازون اونم وسط شهر!!! البته فک کنم ایندفعه ماجرا حل بشه چون قراره منو زن دایی شاسخین بریم پا درمیونی کنیم !!!! 100% مشکل رو حل شده بدونین!!!![]()
حالا اینکه این باغ چه ربطی به ماجراو صابون داره ؟ عرض میکنم خدمتتون. یه روز غروب از خواب پا شدم
و لنگان لنگان رفتم جلوی اینه تا یه دستی به موهام بکشم
که دیدم یه زن دایی روی پرده هست (مارمولک)!!!
زن دایی شاسخین :
یکی طلبت
ویسه : ![]()
منم که مثلا اصلا نمیترسیرم
, چون ژاهام ورم کرده بود با همون پای ورم کرده پریدم و با پرده کرفتمشو مامان اومد و پنجره رو باز کرد و مثلا انداختتش بیرون, منم شاد شدم و ورزشم رو کردم . و حالااااااا بعد دو روز دیشب ساعت 4:30 نصفه شب رفتم واسه خودم بالش بگیرم
که دیدم زن دایی شاسخین ..... هاااا باشه غلط کردم, دیدم مارمولک جلوی اتاقمه و داره منو نگاه میکنه
( زن دایی شاسخین : مگر اینکه مارمولک عاشقت بشه ) . موندم چیکار کنم. زن دایی شاسخین رو صدا کنم؟ نه اون که همین جا رو زمینه !!! ![]()
والا این مارمولکه انقدر روحیه لطیف و رمانتیک داشت که همون جا ایستاد تا من برم و جارو رو بیارم و با یه چودان زوکی بزنم تو سرش
.اون لحظه که داشتم میزدمش یه لحظه فکر کردم زن دایی شاسخینه!!
واسه همین انقدر محکم زدم که بیچاره انگشت پاش رفت تو چشش!!!!
(ایشالا یه روزی هینجوری زن دایی شاسخین رو بزنم
زن دایی شاسخین : خوابشو ببینی ویسه : نشونت میدم
)
فورا گرفتمش و گذاشتم تو دستمال تا صبح به مامانینا نشون بدم تا ببینن چه بچه شجاعی دارن!
یه لیوان اب خوردم و رفتم بالشم رو بگیرم که دیدم وااااااااااااااااای یه زن دایی شاسخین دیگه رو دیواره (مارمولک)![]()

حالا خر بیار باقالی بار کن. اون جلو من با جارو دنبالش,
زن دایی شاسخین رو نمیگم مارمولکه رو میگم
هیچی دیگه اون شب کار من شده بود جک و جونور کشتن
. صبح هم ماجرا رو واسه همه تعریف کردم .و کلی حال کردن همه![]()
ولی من مونده بودم این زن دایی شاسخین چیجوری دوتا شد, تازه چی , داشت از دیوار هم بالا میرفت .فکرشو نمیکردم این انفدر توانایی بالایی داشته باشه![]()

زن دایی شاسخین : ویسه جونم بیا اینجا کارت دارم....
ویسه : هااااان مامان صدام میزنه ...
اااااااااااااااااااااااای غلط کردم .....
اخه بابا این خیلی شبیهت بود .....
ااااااااااااااااااای مامان بچت رو کشتن
زن دایی شاسخین : نه نمیکشمت, حیفی, مخوام ترشی بندازمت تازه 
ویسه : اااااااااااااااای
.
.
.
ویسه : حالا خداوکیلی شما بگین این شبیه زن دایی شاسخین نیست؟!؟!؟!؟!؟!؟! واااااااااااااااااااااااااااااااای چه ناز شدی سپیده

وووووی نبوس منو اونجوری!! یه طوریم میشه



