تبليغاتX
خاطرات من, شاسخین و زن داییش











خاطرات من, شاسخین و زن داییش

پیشی بیا تو زندگی ویسه فضولی کنیم
من میخوام فارغ التحصیل بشم , تورو خدااااااا کسی جلوم رو نگیره...

ویسه : یه سوال, سپیده میشه بجای 140 واحد با 139 واحد فارغ التحصیل شد

زن دایی شاسخین : اره عزیزم 139 واحد چه قابل داره با پاس کردن 10 واحد هم بهت لیسانس میدن

ویسه :هاااااااا جدی؟ 

تا حالا توی عمرم یه استاد رو انقدر عقده ای و مغرور ندیده بودم نمیگم چون درسش یک واحد بیشتر نیست و رو معدل هم تاثیر نداره بی ارزشه چون همه ما مسلمونا واسه کتاب اسمونیمون ارزش قایل و خوندن اون و دونستن معارفش رو بر همه واجب میدونیم. اخه بابا سختگیری هم حدی داره خوب من به کی بگم اخه

شاسخین : مامان خودت رو کنترل کن داد چرا میزنی حالا

اخه بچه تو چی میدونی من این ترم  جون عمه ام مثلا فارغ التحصیل میشم تو کل این 4سال حتی یه درس هم زیر 14 نداشتم

شاسخین : وااا مامان چرا دروغ میگی پس کی بود سیری بر تاریخ ادبیات انگلستان رو گرفت 13 تازه نقد ادبی و ترجمه ادبی رو  هم شد 5/ 11....

ویسه : خوب بسه حالا تو برو تو اتاقت که دو هفته دیگه کنکور داری و اگه فبول نشی من میدونم و بابات

شاسخین : ااااا مامان قبول شدن یا نشدن من چه ربطی به بابای بیچاره داره

ویسه : ربطشو من میدونم و خودش به تو این فضولیا نیومده پاشو برو تو اتاقت

...

امروز دو تا امتحان داشتم اول انقلاب که 8 صبح بود و بعدی هم قران که ساعت 15/4 بعد از ظهر, بماند که از ترس این دو امتحان من بجای مرور درسهای اختصاصی (البته 7 واحد بیشترنبودن)تو فرجه, فقط داشتم دروس عمومی رو میخوندم دیگه قیافم شده بود مثل نوشته های کتاب .( تا جایی گاهی زن دایی شاسخین رو اشرف (خواهر رضا شاه که البته بی شباهت هم بهش نیست) بابام رو ستارخان و داداشم رو لقمان (یکی از سوره های قران) صدا میکردم) . امتحان اول رو که دادم خوب بود مونده بود امتحان بعدی که 8 ساعت وقت داشتم تا شروعش, منو دوستم مهراسا رفتیم تو کتابخونه دانشگاه و شروع کردیم به لیسیدن کتاب

زن دایی شاسخین : اخه گناهی !!! چرا اخه کتاب میگفتی واست بستنی میخریدم

ویسه : ممنونم تو برو به فکر خودت باش که تو اداره همکارات بیسکوییتت رو نخورن

جونم واستون بگه که تو این 8 ساعت انقدر درس خوندیم که یادم نمیاد تو عمرم منو مهراسا انقدر درس خونده باشیم , دیگه شده بودیم لقمان حکیم . امتحان شروع شد و بدبختانه انقدر سخت بود که کسی جرات نمیکرد از کسی تقلب بگیره ,  منم بیکار نبودم سوالات تشریحی رو به دوست جلوییم محجوبه گفتم و اونم جوابهای تستی رو تو ورق نوشت و بهم داد (حالا چه جالب میشه جوابهای من غلط باشه اخه بیچاره بعد امتحان همچین پرید بغلم و ماچم کرد که اگه یکی نمیدونست فک میکرد ....). اشکمون در اومد بعد امتحان رفتیم پیش استاد تا بگیم اکثرا ترم اخریم ولی بعدش یه چیزی هم بدهکار شدیم . انگار این زنه فکر میکنه فرستاده خداست حالا صد رحمت به فرستاده های خدا که لااقل انصاف سرشون میشد

البته من از قبل خونه گفته بودم که این زنه دیوونه هست و امکان داره بی افتم!!! تا جایی که شب رفتم پیش زن دایی شاسخین و گفتم : سلام

زن دایی شاسخین : سلام عزیزم (دروغ گفتم اخه این کی به من گفت عزیز که این دفعه دومش باشه) چه خبر خوبی ؟

ویسه : نه!!! قران میافتم

زن دایی شاسخین :  اا اشکال نداره تو خودت از قبل گفته بودی می افتی

من موندم این چرا انقدر به من دلداری میده . اخه اگه شما بودین و این همه جک و جونور دورو برتون جمع میشد میتونستین قران رو قبول بشین؟؟

+نوشته شده در ساعتتوسط ویسه کوچولو |
بزرگترین سایت موسیقی خارجی