تبليغاتX
خاطرات من, شاسخین و زن داییش











خاطرات من, شاسخین و زن داییش

پیشی بیا تو زندگی ویسه فضولی کنیم
وااااااااااای یک فاجعه بزرگ
دوستان گلم ممنون که میاین و با نظرات قشنگتون دل منو و بچه ها رو شاد میکنین ولی انگار یک سوء تفاهم بزررررررررررررررگ به وجود اومده ....

امروز که منو زن دایی شاسخین داشتیم قسمت نظرات رو میخوندیم به این نظر از اقا سعید گل بر خوردیم:

خیلی وبلاگ باحالی داری ولی اگه ادامش ندی همه دلخور میشن
واقعا تو دوتا بچه داری به انرژی مثبتی که با این سن وسال بروز میدی جای تبریک داری

والا یکی بیاد این نکبت رو جمع کنه و پرت کنه از اتاقم بیرون (زن دایی شاسخین رو میگم که داره از شدت خنده , تو کف اتاقم دست و پا میزنه)

بابا بی خیال داداش سعید , تو که از سن من خبر نداری  همچین یه جوری گفتی یکی ندونه فک میکنه من 70 سالمه , بابا من تازه 23 سالمه.بچه مچه هم در کار نیست, اینا فقط خیالات منو زن داداشمه که میشه زن دایی بچه هام و من بهش میگم زن دایی شاسخین

نیست ما جفتمون اصلا خیال پرداز نیستیم و هیچ مشکلی هم با هم نداریم (من که سایشو با پازوکا میزنم حالا اونو نمیدونم , ولی شنیدم اونم منو خیلی دوس داره) , خواستیم یه وب بزنیم و هر چند وقت درمیون خاطرات خودمونو توش بنویسیم

زن دایی شاسخین : میبینم که صغر سنی پیدا کردی ویسه جون

ویسه : عزیزم (که الهی سر به تنت نباشه) جوابتو بعدا میدم

زن دایی شاسخین : خوب همین حالا بگو ببینم چی میگی

ویسه : اینجا جلو بچه ها زشته عزیزم , دارم واست

...

...

شاسخین : وااای oggy باز این دوتا شرو کردن , بیا ما بریم که دوباره جنگ جهانی شرو شده.....

+نوشته شده در ساعتتوسط ویسه کوچولو |
بزرگترین سایت موسیقی خارجی