سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت![]()
ویسه : هاااا![]()
سپیده : نه جداً چرا سوخت؟
بگیم ادامس چسبید!!!!
ویسه : هاااا![]()
......
بعد چند سال شروع کردم به نوشتن ولی نمیدونم از کجا شروع کنم از ماجرای مجله خوندنمون یا تهران رفتنمون یا اصلا بذار بگم جریان این سوختن چی بود![]()
سپیده : ویسه واقعا چرا سوخت
ویسه : ای کوفت . من چمیدونم چرا سوخت. سوختش خوب دیگه . کاش من میسوختم و از دستت راحت میشدم
سپیده : اره ای کاش تو میسوختی و این نمیسوخت![]()
ویسه :جوووووووووووون!!!!!!
چرا هیچکی منو دوست نداره
والا چند شب پیش من طبق معمول نشسته بودم و داشتم فوتبال میدیدم و همزمان تو اینترنت هم واسه خودم گشت میزدم که یهو سپیده که روی زمین نشسته بود گفت :
سپیده : اخ ویسه قلبم درد اومد نباید فوتبال نگاه کنم واسه قلبم ضرر داره![]()
من که داشتم از تعجب شاخ در میاوردم گفتم ![]()
ویسه : تو اصلا میدونی کجا با کجا دارن بازی میکنن؟
(اینو واسه این گفتم چون معمولا همیشه سپیده ده دقیقه از فیلم یا فوتبالی که داره نگاه میکنه بگذره خوابش میبره و درست اخر فیلم یا بازی از خواب بیدار میشه و میگه چند چند شد؟ اخر فیلمه چی شد؟ )![]()
سپیده : نه کجا با کجاست؟![]()
ویسه : تو بشین مجله ات رو بخون. جدیده ؟ تازه گرفتی ؟
سپیده : نه مال 3ماه پیشه![]()
ویسه : هاااا؟ مجلش ماله 3ماه پیشه که اینجوری رفتی توش و داری میلیسیش اگه جدید بود حتماً میذاشتی لای نون بربری و میخوردی....
سپید: اینارو بیخیال بیا 4شنبه بریم تهران![]()
ویسه : ها ؟ واسه چی؟
سپیده : بریم خونه ویدا (خواهر من و خواهر شوهر سپیده ) و چون وحید هم اونجاست باهم جمعه بیایم
اینجوری بود که عروس خانواده منو اغفال کرد.منم صبح رفتم شرکت و گفتم 4شنبه و 5شنبه مرخصی میخوام به همین سادگی منم خام شدم
و بلیط گرفتیم راه افتادیم سمت تهران
بین راه چشتون روز بد نبینه بهمون یه کیک بو گندو دادن منم خوردم.انگار راضی نبودن.شکم درد گرفتم چه شکم دردی![]()
هر لحظه دلم میخواست رو سپیده بالا بیارم ولی خودم رو کنترل میکردم.تو این گیرو دار هی گوشی موبایل 2تا دختر دانشجوی جلوی ما هی زنگ میخورد و منم دلم میخواست رو اونا هم بالا بیارم![]()
هیچی دیگه این ماشین ما هم که انقدر یواش حرکت میکرد
که کم مونده بود رو راننده هم بالا بیارم![]()
کلا تا ساعت 7 که رسیدیم من یه بار رو همه بالا اوردم (نه شوخی کردم).رسیدیم بالاخره به تهران.راهی که باید 3ساعته می اومدیم تو 5 ساعت اومدیم
ببینین من چه کشیدم رو اون صندلیهای داغون و کج و کول
.حالا اینارو بیخیال مکه ماشین ازادی گیرمون می اومد بعد نیم ساعت یه گاری (پژو) سوار شدیم باز صد رحمت به گاری
.توهم زده بودیم منو سپیده.همه چیرو میدون ازادی می دیدیم
حالا اینا رو بیخیال انقدر بد رانندگی میکرد که فکر کنم 4بار دوره برج میلاد مارو گردوند
.دلم میخواست خودم رو از بالای برج پرت کنم پایین .
سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت
ویسه : کوفت دارم حرف میزنم![]()
سپیده : نه جداً چرا سوخت؟
اینو ولش کنین.بالاخره رسیدیم به ازادی.
حالا تو این شلوغی وحید رو چجوری پیدا کنیم.انقدر دیر کرده بودیم که رومون نمیشد بهش زنگ بزنیم مثل دوتا دیوونه با اون وضع (شلوار تنگ مانتو تنگتر
بدبختی اینجاست که اگه مارو میگرفتن هیچکی حاضر نبود بیاد و درمون بیاره اتفاقاً خوشحال هم میشدن که مارو گرفتن
) داشتیم دونبالش میگشتیم که یهو ظاهر شد جلومون![]()
بالاخره راه افتادیم بریم خونه
. باورم نمیشد بالاخره میریم خونه![]()
یه چند روزی اونجا موندیم و برگشتیم خونه.والا یه چیزایی هست که من باید سانسورش کنم.اخه همه چی رو که نمیشه گفت تو وب![]()
حالا بریم سر مساله سوختگی
سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت![]()
ویسه : الان میگم![]()
والا اخه چیجوری بگم اخه![]()
سپیده : نه جداً چرا سوخت؟![]()
امروز من و سپید اومدیم کدبانوگری کنیم و نریم ارایشگاه و خودمون شروع کنیم به اپیلاسیون .
هردومون کرممون گرفته بود و هی میخندیدیم حالا نخند کی بخند همه چی داشت خوب پیش میرفت
تا اینکه این پروفسور ما قابلمه داغ رو گذاشت روی فرش کنار من و رفت.یکم که گذشت دیدم بوی سوختگی میاد
و حالا میریم به جزئیات ماجرا البته با سانسور:![]()
ویسه : سپید بوی سوختگی میاد![]()
سپیده : واااای قابلمه !!!!![]()
دو دو رو دود فرش سوخت![]()
این قابلمه لامصب انقدر گرم بود که پارچه ای که روش نشسته بودیم رو هم سوزوند و چسبید به فرش!!![]()
مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم
و اینجا بو که گفتیم :
سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت
ویسه : هاااا![]()
سپیده : نه جداً چرا سوخت؟ بگیم ادامس چسبید!!!!
ویسه : هاااا نمیدونم
پرزهای فرش چسبیده بود بهم و شده بود مثل سنگ هی دست میکشیدیم روش که بهتر بشه بدتر میشد
تو این گیرو دار بود که :![]()
شاسخین از خواب پرید و گفت: جمونگ بیا منو با خودت ببر!!!!!![]()
من و سپیده دیگه نتونستیم تحمل کنیم و ترکیدیم از خنده![]()
البته اون لحظه ارزو میکردم جومونگ بیاد و منو ببره نه شاسخین رو. چون نمیدونستیم چیجوری این گند زدنمون رو به وحید بگیم.![]()
سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت![]()
سپیده : نه جداً چرا سوخت؟ بگیم ادامس چسبید!!!!
ویسه : ادامس!!!
آدامس بچسبه به فرش اینجوری میشه؟
یه قابلمه دیگه روی گاز بود که داشت ابش میسوخت و یه صدای خنده داری از خودش میداد که یهو سپیده که عصبانی بود ولی خندش هم می اومد گفت:اااه این قابلمه چرا انقدر پت پت میکنه!!!!![]()
وااای چشتون روز بد نبینه من یهو ترکیدم و ولو شدم روی زمین![]()
شکمم رو گرفتم از شدت خنده اشک از چشام می اومد![]()
طوری خندم میاومد که از خنده منم سپیده دراز کشید رو زمین و شروع کرد به خندیدن![]()
فقط تونستم یه جوری به سپیده بگم که گاز رو خاموش کنه تا تمام خونه رو به اتیش نکشیدیم
لااقل اینجوری دیگه اون قابلمه هم پت پت نمیکرد و
من هم خندم بند می اومد.
هیچی دیگه بعد یه چند دقیقه که خندم یکمی کم شد تنها کاری که کردم لباسام رو گرفتم
و رفتم بالا خونه خودمون. دیگه نمیشد اونجا موند تمام خونه رو به گند کشیدیم
از شدت خنده هم که دلدرد گرفته بودم
تاحالا انقدر نخندیده بودم.
شب دیدم سپیده اومد بالا همدیگه رو که میدیدیم لبخند میزدیم . گویا به وحید گفت که فرش سوخت و وحید هم گفت اشکال نداره![]()
خدا شانس بده.اگه ما بودیم مارو به فلک میکشیدن![]()
سپیده : تا چشات در بیاد![]()
ویسه : ایش برو گمشوووووو![]()
خدا رو شکر سپیده واسه این چند روز تعطیلات رفت مشهد و من ریختش رو نمیبینم.به قول خودش امام طلبید![]()
ها ها اخه قحطی بود امام باید تورو بطلبه!!! باز منو بگی یه چیزی
خوشکل خوش هیکل بامزه .....![]()
ها؟ خفه بشم؟ اهان باشه![]()
ویسه:سپیده شما 12 ساعت تو راه بودین تا رسیدین به مشهد ؟,
بیچاره اونایی که از جنوب راه می افتن میان واسه زیارت
سپیده : اره بابا , با الاغ بیان سنگین ترن![]()
ویسه : هه هه فکرشو بکن![]()


راستی رای یادتون نره : فقط میر حسین موسوی![]()
......![]()
![]()
![]()
شاید باورتون نشه که تا چند روز پیش داشتم به خودم میگفتم
که چرا هیچ اتفاق جالبی واسمون نمی افته تا بیام و تبدیل به طنزش کنم و بنویسم
.ولی انگار خدا صدام رو شنید
و تو این دو روز انقدر اتفاق خنده دار افتاد که اصلا نمیدونم کدومش رو بنویسم چون نصفشون رو باید سانسور کنم!!! مثلا اتفاقات توی استخر!!! و چرت و پرتهایی که من و زهرا (دوستم که امشب مهمونم بود) به هم میگفتیم و …
زن دایی شاسخین: خوب یهو بگو چیزی رو نمیخوای بگی.خداحافظی کن و خیال همه رو راحت کن![]()
ویسه : اخه جوجو (اینجوری نگو مردم فکر میکنن میخوایم واسشون فیلم … بازی کنیم!!!
) …. خوب باشه حالا که اصرار میکنی با رعایت شعونات اسلامی واستون تعریف میکنم
اول بگم که من 4شنبه کنکور فوق داشتم و شرکت هم دروغ گفتم که میخوام مامان رو ببرم دکتر!!
و کل 4شنبه رو مرخصی گرفتم.روز فبلش نیست خیلی استرس داشتیم اول یه سری اپیلاسیون مختصر کردیم و شب 2تا فیلم باحال دیدم و مسواک زدم و زود رفتم خوابیدم تا صبح زود بلند بشم و برم سر جلسه
حالا جالب تر اینکه من واسه فوق مدیریت زدم در صورتی که رشته من زبان انگلیسی بود
زن دایی شاسخین : اعتماد به نفس رو بخورم
ویسه : نه اونو نخور !!! تو منو بخور ![]()
زن دایی شاسخین : بی ادب . معلوم نیست امشب تو ماکارون چی ریختی! همش یا میخندی یا هزیون میگی
رفتم وارد دانشگاه شدم و دیدم میگن موبایلها رو تحویل بدین.تو دلم گفتم امرا !! 300000تا پولش و دادم چرا بدم دست تو
! خاموش میکنم و میذارم تو جیب خودم
رفتم داخل و دیدم جلو در سالن سه تا خرس گنده دارن لباسای دخترها رو میگردن
! کفم برید
زن دایی شاسخین : خرسها که مرد نبودن ؟!؟!؟!![]()
ویسه : چرا بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مونده بودم موبایل رو کجا بذارم اکه میزاشتم تو جیب عقب حتی تا اونجا رو هم دست میزدن
زن دایی شاخین : بی ادبها!! میزدی تو دهنشون ![]()
ویسه : ایندفعه وقت نشد ایشالا دفعه بعد
هیچی یهو گانگستر بازیم گل کرد و دیدم یکی از اون زنها به جامدادی اهمیت نمیده و فقط بدن رو میگرده.منم با خوشحالی پریدم رفتم جلو و دستها رو بردم بالا درست مثل یه قاتلی که به قتلش اعتراف میکنه
.هیچی اونم منو گشت و جز … چیزی پیدا نکرد
زن دایی شاسخین : جز چی ؟ نگفتم تو امشب حالت بده
ویسه : باشه امشب میام پیش تو میخوابم تا صبح ازم مراقبت کن![]()
زن دایی شاسخین : بی ادب
خلاصه مرحله ورودی رو با موفقیت طی کردم و رفتم سر جلسه و نشستم دیدم دفترچه اول رو دادن و زمان پاسخگویی 160 دقیقه بود.یا امام زمان من 160 دقیقه چه گهی بخورم
.جای منم انقدر ضایع بود از شانس کفکیم که هر لحضه حس میکردم الان یا میرم تو بقل مراقب یا میرم تو تخته سیاه!!![]()
سوالات زبان رو جواب دادم و رسیدم به قسمت مدیریت و حسابداری تو دلم گفتم من که 100% قبولم
فرصت رو میدم به جوونهای مردم که با هزار امید ارزو اومدن سر جلسه!!!
زن دایی شاسخین : اره جون خودت
ویسه : تو گوش کن فقط
هیچی یکم چرت زدم
و دیدم یه زن خپل گنده اومده تا عکسها رو نگاه کنه .به یی گیر داد که این تو نیستی! به من که رسید یه لبخند زدم و اونم بی شرف خوشش اومد یه لبخند زد (کم مونده بود بغلم کنه و ماچم کنه) و از کنارم رد شد. این یکی به خیر گذشت و رسیدیم به قسمت تغذیه
که مهم ترین بخشه امتحان بود!! دیدم نفری یکی بیسکوییت دادن دستمون!! نکردن بی معرفتها یه اب میوه, نسکافه یا کاپوچینو هم بدن
. انگار راضی نبودن اخه صبحانه نخورده بودم بیسکوییت رو که خوردم چون گلوم خشک بود همچین گیر کرد که حاضر بودم همراه دختره برم دستشویی و اب دستشویی رو بخورم!! خلاصه ساعت رو نگاه کردم دیدم تازه شده10
.تا 11:30 من 1130 بار مردم و زنده شدم.تا اینکه دیدم میگن وقت تمومه منم با خوشحالی برگه رو بردم بالا که دیدم میگن بذارین پایین چون دفترچه دوم رو داریم پخش میکنیم
واااااااااای خدا من غلط کردم.همون لیسانس بستمه . و این بار هم خدا صدای منو شنید و به یکی از مراقب ها ندا داد که بگو : هرکسی نمیخواد دفترچه دوم رو جواب نده میتونه بره
وای انگار از مادر دوباره زاییده
زن دایی شاسخین : بی ادب! متولد شدم نه زاییده شدم
حالا بی خیال . منم فقط سوالات کامپیوتر رو زدم و پا رو گذاشتم به فرار.گرچه وقتی برگه خودم و بچه های دیگه رو میدیدم به خودم خیلی امیدوار شده بودم تو دلم گفتم فوقش امسال رتبم 1 نشد سال دیگه حتما 1 میشه![]()
زن دایی شاسخین : اره جون جفت عمه هات
ویسه : اهااای با عمه های من کار نداشته باش مگه من با بابات کاری دارم
زن دایی شاسخین : بابا چه ربطی به عمه داره
ویسه : نمیدونم
خلاصه اون امتحان تموم شد و غروبش هم واسه اینکه خستگی امتحان از تنم در بره با مامی اینا رفتم استخر
.اصرار نکنین جریانات توی استخر رو تعریف کنم که من و وبم رو 2تایی باهم فیلتر میکنن
خلاصه شب به ارمان(پسر رئیس شرکت) اس ام اس دادم که 11 از تهران حرکت کردم و صبح یکم دیر میام. اخه میخواستم برم مدرسه مامان و به بچه ها سر بزنم .با مامان رفتم و همو اول بچه ها پریدن رو سر و کله ام حالا نبوس کی ببوس گفتم ولم کنین من صاحب دارم!!!
شاسخین : مامان بابا رو میگی؟![]()
ویسه: اره مرگ بابات.
هیچی مامان شروع کرد به درس دادن و منم نشستم و گوش دادم.مامان ازشون پرسید که خونه رو کی درست میکنه؟
تورو خدا نیگا . هیچکی هیچی نگفت . من کف کردم . یکی گفت نجار!! دیگه کم مونده بود مامان نیمکت رو بکوبونه تو سرشون
. که البته اگه این کار رو اگه میکرد منم کمکش میکردم . بعد یه مدت یکی که درسش خوب بود دستش رو برد بالا و مامان گفت نه تو نگو چون میدونم که بلدی!! بذار بقیه فکر کنن
بعد که مامان دید بقیه هیچی سرشون نمیشه بهش گفت : نیلا تو بگو
اونم از جاش بلند شد و گفت : یک مرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
واااای قیافه مامان دیدن داشت
نیمکت که چه عرض کنم کم مونده بود مدرسه رو سرشون خورد کنه
باز جای شکرش باقی بود که میدونست این کارها رو مردها میکنن نه زنها!!!
خلاصه من که از شدت خنده ضعف کرده بودم رسیدم به شرکت. سلام کردم و دیدم رئیس سوال کرد کی رسیدی ؟ هوا بین راه چطور بود ؟
من که نمیدونستم اون لحظه بخندم یا گریه کنم گفتم : برف بود
. گرچه من بیشتر راه خواب بودم!!!![]()
شانس اوردم.
امشب بعد یک ماه دوستم شام اومد خونمون
.انقدر حرف واسه گفتن داشتیم که بهش گفتم داری میای چندتا دی وی دی خام بیار یه سری فیلم توووپ دارم که فکر نکنم وقت بشه ببینیم.نمیدونم از کجاش بگم از اینکه اون فرداش امتحان داشت و شب قبلش اومد مهمونی یا از مست شدن خودم و چرت و پرت گفتنمون![]()
خلاصش رو میگم که فیض ببرین!!! زی زی ( همون زهزا) وقتی بابا رو دید که داشت بعضی جاهای اتاق که لک داشت رو با رنگ لکه گیری میکرد یاد یه ماجرایی افتاد.تعریف میکرد که تلویزیون یکی از اشناهاش شبکه 1 رو نمیگرفت شوهره به زنش گفت میرم پشت بوم تا انتن رو درست کنم ولی زنه در جواب بهش گفت نمیخواد بری می افتی رو زمین مثل گه پخش میشی.وااای خدا من انقدر خندیدم که نفس نمیتونستم بکشم.فکرشو بکنین مثل گه….![]()
خلاصه من امشب یه استکان سرکه سیب خوردم و انگار یه چیز دیگه خورده بودم دست میزدین میخندیدم.برای مثال مامان به وحید گفت نگران خواهرمه و وحید بهش دلداری داد مامان هم گفت تو نمیفهمی هنوز مادر نشدی!!! واای منو زی زی ترکیدیم و تصور کردیم که وحید بخواد مادر بشه!!!![]()
یا اینکه زی زی داشت کتاب ریاضی کلاس اول رو نگاه میکرد
چون رشته زهرا ریاضی هست و فردا واسه فوق امتحان داشت من با خنده بهش گفتم زی زی خوب کتاب رو بخون حتما ازش سوال میاد ![]()
اونم کم نیاورد و گفت: اره دارم میخونم : سماور از گل بلندتر است!!!!!
همه خندیدن
یهو مامان گفت : تیر چراغ برق از همه بلندتر است
سپیده و زی زی هم رفتن تو بحث اینکه بعضی از گلها از سماور بلندتر هستن مثل رز!!! اینجا بود که فهمیدم دیوونه تر از من هم وجود داره![]()
خلاصه بعد چندین ماه همه ما به امشب نیاز داشتیم تا یکم بخندیم
و یکم از غم از دست دادن مادربزرگم بیرون بیاییم گرچه اون همیشه تو دل ما جا داره.موضوع واسه تعریف کردن زیاد بود انقدر زیاد و خنده دار که من هنوزم که هنوزه دارم میخندم ولی بعضیهاش رو اگه میخواستم سانسور کن هیچی ازش نمیموند و بعضی ها هم که خیلی خصوصی بودن.
درکل میخواستم بگم همیشه به یادتونم شما هم منو فراموش نکنین ![]()
چه میشه کرد منم بزرگ شدم میرم سرکار پول در میارم الکی خرجشون میکنم یا به قول معروف دودشون میکنم میدم هوا
اخر ماه هیچی واسم نمیمونه و منتظر میشم تا بیست و نهم بشه تا بهم دوباره حقوق بدن و باز الکی خرجشون کنم
زن دایی شاسخین : دودشون میکنی!!! وااای خاک تو سرم .نیگا فقط چند ماه ازت غافل شدم
! هنوز هیچی نشده معتاد شدی![]()
ویسه : این فقط یه ضرب المثله![]()
زن دایی شاسخین : گمشو معتاد ,ظالم , میکروب ,باکتری , ...![]()
ويسه :
اين رو ولش كنين .به خدا هزار بار تا حالا به خودم قول دادم
پولها رو جمع کنم ولی نمیدونم چرا نمیشه![]()
به قول یکی!!! : تو و شیطون دستتون تو یه کاسه هست
شایدم راست بگه چون کم کم داره باورم میشه که من و شیطون یه سر و سری باهم داریم![]()
شاسخین : مامان یعنی به همین زودی بابا رو فراموش کردی![]()
ویسه : تو هم با اون بابات!!!
جونم واستون بگه که ازبس از ۸ تا ۶ غروب تو شرکت نشستیم و گفتیم و خندیدیم
شدیم عین خرس.دور از جون من .زن دایی شاسخین هم یکم چاق شد این چند وقت از دوری من. تصمیم گرفتیم از این به بعد هفته ای ۳ روز شبها بریم توی حیاط یا توی پارک ورزش کنیم![]()
فکرشو بکنین من بخوام در کنار زن دایی شاسخین ass hole
توي پارک بدوم!!!
جلسه اول ورزش رو این خانم دو در کرد و رفت بیرون و منو تنها در کوچه پس کوچه های زندگی ....
بی خیال ادامه ندم بهتره . امیدوارم دیگه فهمیده باشین اصل ماجرا رو . میدونم چیز خاصی در موردش نگفتم ولی چون میدونم همتون IQ بالا هستين
زود میگیرین فقط واسه اون دسته از افراد مثل زن دایی شاسخین که IQ سرش نميشه يه بار دیگه میگم : ![]()
شاید از این به بعد دیر به دیر اپ کنم ولی تورو خدا منو تنها نذارین![]()
خوب چیکار میشه کرد , دانشگاه واسه همیشه تموم شد و من موندم تو خونه با 2تا بچه و زن دایی شاسخین !!! فکرشو بکن اخه چقدر میشه خونه رو تمیز کرد
و کهنه بچه شست
!!! کل تابستون که شمال بارون بود
اگر هم بارون نبود دریا طوفانی بود , یا همون به قول زن دایی شاسخین قل قل داشت.هیچی دیگه تابستونمون ریده شد توش رفت (ببخشیدا)
.اخر تابشتون هم که مامانبزرگ اونجوری شد, روحيمون هم ریده مونی شد , فکرشو بکنین دیگه چه حالی داشتم من.
زن دایی شاسخین : بی ادب ![]()
ویسه : (وااای باز 5شنبه شد این سروکله اش پیدا شد) دیگه قرار نشد تکیه کلام منو به کار ببری
بی خیال حالا , تصمیم گرفتم با مامان برم مدرسه و بشم کمک مربی!!! ![]()
زن دایی شاخین : فکرشو بکنین ویسه بشه معلم! خدا به داد بچه ها برسه
خیلی دلت بخواد تازه نمیدونی چه کیفی میداد زنگ تفریحها وقتی بچه ها خوراکیهاشونو با من تقسیم میکردن!!!![]()
زن دایی شاسخین : پس بگو واسه همین رفتی مدرسه
ویسه : نه خیرم .
معمولا ساعت 9 بودم مدرسه و با معلمها صبحانه میخوردم و میرفتم کلاس و به مامی کمک میکردم تو سرمشق گرفتن
و نوشتن دفتر ارتباط بچه ها.
حالا بگم اصلا چی شد که شروع کردم به نوشتن این موضوع
: معمولا مامی هر هفته 5شنبها به بچه ها به عنوان تکلیف شب پلی کپی میده و منم باید سوالات پلی کپی رو در میاوردم!
تو حال و هوای خودم بودم و داشتم فکر میکردم
که یهو زن دایی شاسخین اومد و گفت داری چیکار میکنی؟ منم گفتم که دارم واسه بچه های کلاس اول سوال ریاضی و فارسی طرح میکنم
زن دایی شاسخین : کاری نداره که!!! منم الان بهت کمک میکنم
ویسه : بابا چی میگی اخه اینا فقط "الف" "ب" و "د" رو تو فارسی یاد گرفتن تو ریاضی هم فقط 1,2,3,4,5
زن دایی شاسخین : اوکی مشکلی نیست
تو دلم گفتم خدا رو شکر این بالاخره سر عقل اومد و میخواد درست درمون بهم کمک کنه!!! گرچه خیلی بهش مشکوک بودم چون از سپیده بعید بود نخواد مسخره بازی در بیاره.![]()
بالاخره هردو شروع کردیم به سوال در اودرن
, ده دقیقه ای نگذشته بود که دیدم سپیده میگه : من چندتا سوال در اوردم![]()
ویسه: خوب بده ببینم چه دسته گلی به اب دادی
زن دایی شاسخین : نبینم سوالات منو به نام خودت بزنیا![]()
ویسه : 
وااای خدای من !!! چشمتون روز بد نبینه . وقتی چشمم به 2تا سوالش خود
همونجا از شدت خنده رو زمین دراز کشیدم و دست پا زدم, حالا نخند کی بخند . همه داشتن با تعجب به من نگاه میکردن
که چرا من انقدر میخندم
جون ویسه نیگا کنین سوالاتش رو:![]()
1:برای هزارپای زیر کفش بکشید!!!
و سپس پاهای هزارپا را یکی در میان رنگ کنید!!!
2 :دندانهای گورخر زیر را نخ دندان بکشید!!!![]()

من حقیقتا دیگه نمیدونم چی باید بگم.شما جای من بودید این زن دایی شاسخین رو چیکار میکردید؟ ![]()
خلاصه اون شب هم گذشت و من تا یه هفته هروقت دست بچه ها پلی کپی میدیدم خنده ام میگرفت
البته من فقط 45 روز رفتم مدرسه مامان چون یه جای دیگه تو یه شرکت کار پیدا کردم و تغییر شغل دادم راستشو بخواین دلم واسه بچه ها یی که مجبور بودن سوالات تاریخی من و زن دایی شاسخین رو جواب بدن یه جورایی سوخته بود ![]()



